![]() |
![]() |
|
| تا نخونی فایده نداره |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 14:30 توسط میلاد |
|
|
قسمت دوم سلام اگه قسمت اول رو نخوندید حتما بخونید داستان از اینجا ادامه پیدا میکنه که منو تو راه پله دید و صدا کرد که بیام پائئن منم چون راستش اولین بارم بود و چون یه همچین تجربه ای تا بحال برام پیش نیومده بود از ترسم تکون نخوردم و همین طور نشسته بودم که دیدم گفت عیب نداره خودم میام .منم تا اینو شنیدم آروم بلند شدم و رفتم بالا که برم تو خونه ولی در باز گذاشتم که اگر اون خواست بیاد بالا شاید به بهانه باز بودن در بفهمه که من این توام. رفتم نشستم رو صندلی وسط حال، همین طور قلبمم داشت تند تند میزد یه یک دقیقه ای نشستم و یهو دیدم خودشه و داره صدا میزنه> ببخشید یه لحظه میشه بیاید منم چون جرات اینو نداشتم که برم باهاش حرف بزنم چون آخه نمیدونستم چه عکس العملی از خودش نشون میده با ترس و لرز جواب دادم بفرمائید داخل کسی نیست.
بعد گفت شما تو کفش من اون کارا کرده بودی منم یکمی مکس کردم. گفتم کدوم کارو .گفت راستشو بگو به نفعته. منم چون دیدم اینطوری گفت گفتم آره من کردم .همین طوری که دلشوره داشتم چی میخواد بگه گفت حالا شد.میتونم بشینم .اینو که گفت فهمیدم که اونم بدش نمی آد ومن هم کمی آروم تر شدم . بلند شدم و اول رفتم درو بستم که یه وقت کسی نیاد تو یا صدای ما رو بشنوه بعد رفتم شربت درست کردم و آوردم گرفتم جلوش و اونم یه نگاهی به من کرد و بعد شربتو برداشت و منم رفتم نشستم روبروش .همین طوری که مشغول به هم زدن بود یهو ازم پرسید بهتر نبود بجای این کاری که کردی با خودم در میون میزاشتی .منم گفتم اگه روم میشد این کارو میکردم و اونوقتم چجوری میتونستم بگم که من این کارو دوست دارم.سرشو یه تکونی داد و گفت >فوت فتیشی!!! منم چشام یهوئی گرد شد و گفتم شما هم میدونی فیتسشی یعنی چی؟ گفت: بهتر از خودت {تو دلم داشت قند آب میشد} .و من گفتم خیلی دوست داشتم که دختری رو ببینم که اونم مثل من به این کار علاقه داشته باشه . گفت نه من با کس دیگه ای این تجربه رو داشتم .!!!!! من تعجب کردم گفتم یعنی چی؟.!!!!! گفت مگه تا حالا ندیده که زن با زن فتیش داشته باشن .مگه حتما باید مردا با زنها فتیش داشته باشن؟ من {با تعجب}گفتم رابطه فیتیش زن با زن دیدم ولی فکرشم نمیکردم یکیشون گیر من بیافته. گفت منظورم اینه که من بیشتر دوست دارم باهمجنس خودم رابطه فتیشی داشته باشم ولی رابطه فتیشی رو با مردا دوست دارم .{اینو که گفت منم دیگه خجالتم کامل از بین رفت} و منم گفتم یعنی اگر من بخوام با شما فیتیش داشته باشم شما دوست ندارید . اون گفت چون اولین بارم هست بدم نمیاد ببینم یه جنس مخالف با من رابطه فتیشی داشته باشه .....دیگه داشتم از شدت شهوت منفجر میشدم .گفتم پس بیا بریم تو اتاق گفت یه وقت کسی نیاد گفتم خیالت راحت حالا حالاها کسی نمیاد بعد کیفشو گذاشت رو میز و بلند شد پشت سر من اومد تو اتاق ....یه نگاهی کرد و گفت وای ی عجب اتاقیه ... منم ایستاده بودم کنارش و دیگه داشتم کنترل خودمو از دست میدادم گفتم بشن دیگه .اونم نشت رو تخت منم به طوری که پاهاش جلوی من بود منم دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و خودمو انداختم رو پاهاش {خدای من}باورم نمیشد که الان به آرزوئی که یک ساعت پیش داشتم رسیدم. چون آلتم داشت منفجر میشد نتونستم رو زمین بخوابم و نشستم و پاهامو بردم زیر تخت که راحت تر بتونم پاهاشو تو دستام بگیرم .یه پاشو گذاشتم از رو شلوار به آلتم و یه پای دیگشم تو دستم و داشتم سینه هاشو میمالوندم، نمیدونی به چه لذتی رسیده بودم بوی بدنش اونقدر شهوت انگیز بود که داشتم دیوونه میشدم . در همین حال که بودم اونقدر سرگرم لذت بردن خودم بودم که نفهمیدم اونم داره در حینی که من مشغول پرستش پاهاش هستم اونم دسشو کرده لای پاش و داشت با خودش ور میرفت و منم که این صحنه رو دیدم زیپ شلوارمو باز کردم تا بتونم به طور مستقیم آلتمو بمالم به پاش .و بعد جفت پاهاشو گرفتم تو دستم و میمالوندم به آلتم طوری که نصف آبم ازم همین جوری داشت میرفت و در همین حین دیدم صدای آه و ناله شهوتی اونم بلند شد .به صورت نصفه خوابیده بود رو تخت و پاهاش کاملا در اختیار من بود {هنوز باورم نمیشد } و منم که دیدم اون حسابی تو حال خودشه شروع کردم به در آوردن لباسهاش.لختتش کردم . حدود 10 دقیقه لب وگردنشو خوردم ............. دیگه از موضوعی که ما در اینجا دنبالشیم خارج میشه و ...... من حدود 2 ماه هست که با او دوست هستم و از اون موقع تا حالا 4 بار دیگر با هم رابطه فیتیشی داشتیم که برای من اولین باری که با او این رابطه را داشتم لذتش خیلی بیشتر از دفعه های دیگه بود... "از این خاطره نتیجه میگیریم که من اونقدرا بد شانس نیستم<میشو>" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 10:11 توسط میلاد |
|
|
سلام
قسمت اول ساعت 5/2 بعد از ظهر بود همه رفته بودن و من تا آخر شب بیکار بودم از بیکاری یهو زد به سرم که خوشبختانه امروز هیچکی خونه ما نبود و تنها بودم همین طور که مشغول گشت زدن بودم رفتم پشت بوم و یکمی که گذشت دیدم یه دختری اومد جلوی در آپارتمان و زنگ زد منم تا دیدم که در وا شد و اون خواست بیاد داخل تندی اومدم پائین تا ببینم با کی کار داره یقه مانتوش باز بود و زیرش هیچی نبوشیده بود.چشمم افتاد به لای سینه هاش...وای ... چی بود...
نمیدونی چی بود از همه قشنگ تر اون پاهاش بود همین طور به پاهاش چشم دوخته بودم که دختر همسایه دسشو گرفت وبردش تو خونشون. یه حسی داشتم که تا نداشته باشید نمیفهمید چی میگم.اون حس کرمالوم شروع کرد به آمار دادن. کفششو برداشتم و اومدم تو خونه . هی فکر کردم چیزی به نظرم نرسید تا رفتم تو آشپزخونه،چشمم به کارامل افتاد آخه کارامل لیزه،آدم یه جوری میشه کفشش بند بندی بود معلوم میشد که توش خیس شده منم گفتم بزار باشه. یهو دیدم داره میگه .میشه یه لحظه بیای پایین... این داستان ادامه داره... "در قسمت بعدی ادامه داستانو بخونید"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 21:56 توسط میلاد |
|
|
دوباره سلام اگر قسمت اول سوتی بد رو نخوندی اول اونو بخون این قسمت دوم خاطره منه: قرار شد برم خونه صبا اینا از شانس بدم تو مترو کیف مدارکم رو گم کردم.رسیدم تهران نو.یکی از گوشی هام تو کیفم بود انقدر با این خط شماره اون خط گرفتم این گوشی شارژش کم بود باطری شروع کرد به گریه.بالاخره یه خانمه جواب داد.کلی خواهش تمنا کردم اونم گفت پول و گوشیت ماله من ولی مدارک رو فردا بیا یگیر.گفتم ok گوشیم خاموش شد.حالا من فقط 2500 تومن تو جیبم پول داشتم.2000تومن کارت تلفن خریدم 2باره زنگیدم خاموش بود زنگیدم به صبا.آدرس گرفتم حرکت کردم سمت خونشون.مهدی اومد جلو در دنبالم. رفتم بالا سلام سلام سلام یه زره بگو بخند کردیم. شامی که صبا آماده کرده بود.خردیم وشروع کردم به مرطب کردن کانالایه ماهواره خوابم گرفته بود.تو این حیرو ویر صبا کرم ریختنش گرفت صدای زنگ اومد.گفتم کی میتونه باشه این موقع شب. داداش صبا بود میخواستم از پله ها برم رشمه داشت میومد بالا برگشتم تو.تیشرتم هنوز دستم بود از پنجره آشپزخونه پریدم پایین مچ پام پیچ خورد لنگون لنگون از حیاط رفتم بیرون حالا بی پول ساعت 12 شب.یه در بست گرفتم الفرار این داستان ادامه داره ولی مدونم خسته شدی ولی بگو از من بد شانس تر دیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 9:2 توسط میلاد |
|
|
اول سلام... بی مقدمه میرم سر اصل جریان من با خونوادم از لحاظ دختر بازی راحتم.یه روز که با یکی از دوست دوخترام قرار داشتم و از شانس بدم اصلا پول نداشتم.سه تایی رفتیم خونه مادر بزرگم اینا.(شاید بگی چرا ستاییی؟چون دوست دخترم یه زن مطلقه بود که یه پسر 10 ساله داشت)قرار نبود کسی اونجا باشه ولی تا درو باز کردم دیدم مامانی اونجاست.طبق ادات همیشه رفتم تو سلام الیک و شروع کردم به معرفی:این صبا دوست دوخترم اینم داداشش مهدی... خیلی 3 شده بود اخه صبا یه 7 سالی از من بزورگتر بود خلاصه مامانی رفت بیرون ما هم شروع کردیم به بازی و قلیون چاقیدن.یدفعه زنگ خونه شروع کرد به ار ار کردن مامانم بود شروع کرد به چرت و پرت گفتن هیچ مشگلی نبودااااا فقط سن صبا تابلو بود مامانم فکر کرد از این زن خیابونیهاست (بنده خدا صبا پرستار بیمارسان دی بود ولی....)خلاصه صبا پیچید رفت منم از خجالت روم نشد دنبالش برم چندباری هم بهم زنگ زد. بالاخره رابطه ما یه زره دیگه ادامه داشت تا... منتظر ادامه خاطرم باش تا بقیه بدشانسیم رو برات بفرستم<میشو> |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 18:0 توسط میلاد |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته سوم بهمن 1389 هفته دوم بهمن 1389 |
|
RSS
|